خرید بک لینک

بالاخانه را شستم . هنوز خیس بود . فاخته ای روی نرده پرید . پرهایش را پف کرد و چشم از من برنمی داشت . با احتیاط روی زانوها نشستم . گذاشتم تا به زانو درآمدنم خیالش را راحت کند . سرد بود . آفتاب ذره دره کج می شد . غبار قاطی ابرها شده بود و آفتاب را پیش از غروب بی رمق می کرد . خیالم مترصد آن بود تا در ذهنیات غوطه ور شود . با آنکه از آخرین هجمه ی خیابان های مردانه ی شهر ، جان به در برده بودم اما حس خوبی نداشتم . فقط زانو زدن جلوی یک پرنده آن هم برای اینکه احساس امنیت کند دچار عذابم نمی کرد . ترس از معابر گرگ و میش سحرگاه و دلواپسی برای این احتمال که کسی خفتم را بگیرد باعث شده بود برنامه ی صبحگاهم به کلی تعطیل شود و حسی مثل عقب نشینی از برابر بیداد پیدا کنم . در صدد استراتژی تازه ای بودم . نباید خیابان ها را برای حکومت مردانه ، خالی گذاشت . حتی اگر به وسیله ی همه ی هم جنسان دعوت به احتیاط و خانه نشینی شوم در صدای خش خش برگ های معابر سحرگاه حس فاتحانه ای سربلند می کند که با هیچ حس دیگری قابل معاوضه نیست ....

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 19:08

صفحه بندی