تا سرحد مرگ ترسیده بودم . فاصله ی کمی با هم داشتیم . مردد مانده بودم میان تغییر مسیر یا عبور از کنار مردی که با لباس ورزشی چند قدم جلوتر از من سر به هوا قدم می زد . بی وقفه دست هایش را بهم می مالید و سرش را به چپ و راست می چرخاند . چنین رفتاری در ساعات شلوغ روز خیلی عادی به نظر می رسید و راحت از کنارش می گذشتم . اما هنوز چراغ های برق شهرداری ، معابر را روشن می کردند و به ندرت کسی از رو به رو یا در اعماق فضای سبز دیده می شد . در آن موقعیت و سابقه ی نا امن جامعه برای هر کس که زور کم تری دارد ، احتمال هر خطری وجود داشت . بالاخره بی اعتمادی غلبه کرد و مسیرم را به سمت خیابان عوض کردم تا به این وسیله در معرض نور ماشین هایی که رد می شدند قرار گیرم و ریسک هر گونه تعرض بالا برود . چند متری پیشتر نرفته بودم که انگار بی اعتمادی م زبان مرد را باز کرد . اگرچه تشخیص نمی دادم چه می گوید با وجود این برداشتی به جز تهدید ، نداشتم . به سرعت قدم ها اضافه کردم . پاهایم سنگین و کوتاه جا به جا می شدند و هر بار که فاصله ام را با او کنترل می کردم به همان نزدیکی قبل بود . یک لحظه از ذهنم گذشت ؛ چرا اینقدر می ترسم ؟ مگر چه چیزی برای از دست دادن دارم ؟ با آسمان ریسمانی که از واقعیت زندگی در ذهن بافته و سال های زیادی را صرف پای بندی به آن کرده بودم ، طبیعتاً نباید اینقدر می ترسیدم . اما فکرش را که می کردم نه صدایی برای فریاد زدن داشتم . نه پایی برای گریز و نه بازویی برای از عهده درگیری برآمدن . به این ترتیب تلاش می کردم تا از دسترس خارج شوم و سریع تر به قسمت های پر رفت و آمد حوالی مساجد یا چند چهارراهی که در طول مسیرم بود ، برسم ...
برچسب:
نویسنده: آرمان اکبریپور