در گرگ و میش - تاریخ: 1396/7/10 ساعت: 0:39
جورابم غرق خون بود . تا به چهارراه رسیدم ، چراغ ها سبز شدند . سبز فیروزه ای درخشانی که گرک و میش را نگین می زد .پیاده ی من ، سبز بود و سواره ماشین های رو به رو . بی توقف خودم را به آن سوی خیابان رساندم . حکایت از این قرار بود که انگشت هایم روی هم می افتاد و ناخن انگشت زیرین تا یاد داشتم ناسور و زخمی...
موفق یا خوشحال ؟ مساله این است! - تاریخ: 1396/7/10 ساعت: 0:39
...بسیار آسان است که غرق مشکلات شوید و دست از تلاش برای حل کردن آن ها بکشید . اما باید بدانید ؛ احساس خوب ، فقط وقتی به سراغ تان می آید که از عهده عبور از موانع برآیید . این حداقل هزینه ای ست که هر کس برای شکوفا کردن خود ، می پردازد . در اولین اقدام باید امور را ساده کنید . نگاه کردن به انبوه درهم ت...
آدم و حوا - تاریخ: 1396/7/10 ساعت: 0:39
هیچ کس از خود نمی پرسد ؛ کارکرد این همه خبر چیست . چه انتظاری از من می رود وقتی بدانم راهبرد انتخابی "داورزنی" برای ورود زنان به ورزشگاه ها ، رسمیت بخشیدن به خرده فرهنگ زن ها این ور ، مردها اون ور بدون هیچ استناد دینی ، عقلی و معرفت شناختی است ؟ فتوای "داورزنی" در شرایطی صادر می شود که پیداست ، بنا ...
"سفر حجمی در خط زمان" - تاریخ: 1396/7/10 ساعت: 0:39
زبانش توی دهانش جا نمی گرفت . تا یاد داشت ، دندان ها مثل حصاری مانع از رهایی زبانش می شدند و به مرور در اثر فشار ممتد زبان ، کج شده بودند یا میانشان فاصله افتاده بود . پیش از اینکه دندان ها تغییر شکل بدهند ، زبانش را زیاد گاز می گرفت و هر بار درد جانسوزی یکباره وجودش را پر می کرد . طوری که مجبور می ...
"یک با یک برابر نیست" - تاریخ: 1396/7/10 ساعت: 0:39
امروز دادم را گذاشتم سر مستخدم اداره . این دومین مورد در فاصله ی دو سه روز گذشته بود که عنان صبوری از کف می دادم و شاکی وضعیت می شدم . بگذریم که دو مورد اخیر فقط در محل کار اتفاق افتاده بود و موارد بیشتری مربوط به موقعیت های دیگر هم می توانست به آن اضافه شود . اگر جزئیات را شرح بدهم احتمال این که حق...
در شارع شهر - تاریخ: 1396/7/10 ساعت: 0:39
ساعت را برگردانده اند . دوباره بازی آفتاب و سایه است و میل به زیر چتر به هم پیوسته ی درختان . در همان ساعت هر روز ، آفتاب خیابان را پر کرده و همه چیز برملاست . حس گنگی زیر پوست صبح پرسه می زند و مدام تکرار می کند ؛ دیر است ، دیر است ، دیر... + نوشته شده در یکشنبه دوم مهر ۱۳۹۶ساعت 19:53 توسط روغنی |
برداشت نزدیک از امنیت - تاریخ: 1396/7/10 ساعت: 0:39
گفت؛ اولی نیست ، آخرینش هم نخواهد بود . به نظر می رسید قصدش این است که از التهاب فضا کم کند . با این وجود ، خبرهایی از این دست هرگز عادی نمی شوند . چیزی در ردیف خود مرگ یا ناگوارتر از آنند . بر اساس قراین موجود ، این احتمال که با تکرار قرار است قبحش از میان برود را ، نمی شود نادیده گرفت . خبرش از صد...
توجیهات یک همشهری - تاریخ: 1396/7/10 ساعت: 0:39
ما مجبور می شویم علی رغم میل مان به رفتارهایی تن بدهیم که به ما تحمیل می شود . با وجودی که در زندگی شخصی انتخاب های دیگری داریم و تا جایی که می توانیم از آلودگی به ریا پرهیز می کنیم اما برای اجتناب از انزوا و طرد شدن در محیط کار ، ناگزیر از تسلیم شدنیم . همه ی تلاش و تکاپوی ما دستخوش سلیقه های آمران...
شور و عزا - تاریخ: 1396/7/10 ساعت: 0:39
هفته ی سنگینی بود . دیالکتیک مرگ و زندگی لحظه ای را به حال خود نگذاشت . در و دیوارها را مطابق آئین های چنین ایامی سیاهپوش کرده بودند . عده ی زیادی سیاه می پوشیدند و نشانه های مرگ به شکل حیرت آوری در کنار لاک و رژ لب و تاتو و چشم چرانی افسار گسیخته ، تکثیر می شد . از مدت ها پیش تقسیم بندی معارف از اع...
رو در رو - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:10
دست از سرش بردار . بگذار همانی که هست ، باشد . تعاریف این روزگار چندان نسبتی با انسان ندارند ، اگر مثل حالایی ها نیست ، خودش را گم نکرده است . بگذار زندگی کند ... + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 20:3 توسط روغنی |
نجوا - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:10
روز را با تکاپوی نفس های من آغاز کن با صدای شر شر آب در نهرهای کنار گذرگاه با منخرین گشاده ی بره ها در علفزاران بی مرز دستی بر گرده ی گربه های اردی بهشت بکش لختی پس از گم شدن میان سنبله های گندم چاشتی در انتهای زمین بگستران و تا خروس ها به خود بیایند سینه کش سپیده را از پاشنه در کن .... + نوشته شده ...
از قاعده ی مازلو - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:10
همه ی لباس هایی را که در مراسم تدفین به تن داشتم ، گلوله کردم و انداختم توی حمام . بوی خاک و عرق می دادند . شاید اگر سیاه نبودند به چشم نمی آمد . اصلاً مهم چشم نبود ، بوی غسالخانه و کافور مشامم را پر کرده بود و احساس می کردم با شستن غبار مصیبت ، تحمل شرایط راحت تر می شود . درست وقتی که زنگ ها برای ن...
جبر جوهر - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:10
خیس عرق ، پرده را کنار زدم و پنجره را باز کردم . قفسه سینه ام سنگین بود . تکانی به بازوها دادم و به چپ و راست کشیدم . بیشترین میراثی که از سال های کار و فعالیت در عرصه ی تربیت بدنی برایم به جا مانده بود ؛ سماجت در تکرار و صبوری تا دسترسی به نتیجه بود . دیگر توان به آب و آتش زدن روزهای گذشته را نداشت...
"بی چرا زندگانیم " - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:10
آنها دنیا را تسخیر کرده اند . دیگر حرف زندگی در میان نیست . فقط داعش ، مرگ ، نادیده گرفتن زنان ، فساد ، تصویر زمین سوخته ای که در آخرین نگاه اسرا پیش از سربریدن ، ثبت می شود ...همه جا به جز مرگ و تبانی و تباهی حرفی نیست . کروبی هم شاید با قطع امید از تشریح بی امان اوضاع یک اقدام را در دستور کار قرار...
بیرون زمان - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:10
فقط در آستانه مرگ ، لحظه ها عظمت خود را بازمی یابند . گاهی درست همان وقت که حادثه نزدیک می شود ، برای فرار از دلواپسی به شنیدن صدای دیگری پناه می آوریم . کسی آن سوی خط تماس ، بی آنکه بداند آخرین تکاپوی یک زندگی را جذب می کند و ناگاه صدای درهم کوبیدن ، فریادی دلخراش و دیگر هو هوی باد در سیاهی متوسع ....
نه استراتژی ، نه تاکتیک - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:10
امروز اتوبوس نویی توی خط انداخته بودند و من یکی از سرنشینان سحرگاه اول هفته این فرصت را داشتم تا هوای مطبوع و صندلی های تازه از لفاف درآمده را تجربه کنم . درست از همان لحظه ای که گودی کمرم با انحنای ارگونومیک صندلی پر شد سرریز سیاست به زندگی به عنوان اصلی ترین ملاک اندازه گیری مدعای سیاست ورزان ، دو...
کمی آزادی یواشکی - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:10
زدم زیر صدام . ایستگاه خالی و تا دوردست در گرگ و میش گم شده بود ....آتشم به جان و خموشم چو سازم مانده از نوا ...با نزدیک شدن صدای خش خش جاروی رفتگر ، از ارتفاع صدایم کاستم و زیر لب مویه کردم ؛ سایه بان عشقت نمانده بر سر من ... نسبت من با جمعیت وارونه بود . با پیدا شدن سرو کله ی آدم ها ناگزیر از فرو ...
وقت سحر ... - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:10
گربه ای بی هراس و کشدار از پیش پای کسانی که برای پیاده روی صبحگاهی به فضاهای سبز امتداد رودخانه رو آورده بودند ، می گذشت و گرده اش را بالا می کشید . با هر نگاه ، لبخندی بی اراده بر لب ها نقش می بست و مثل کودکی در اثنای کشفی تازه ، تا چند ثانیه چهره افراد را منبسط می کرد . به تدریج و در خلال روزهایی ...
استیصال - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 17:01
ذرات ماسه در هوا پراکنده اند . ناگزیر همه ی پنجره ها ، بسته و هوای خانه دم کرده و سنگین است . روی تن ، روی نفس سنگینی می کند . خستگی بی بهانه هجوم می آورد . انگار قرنی از زندگی سلول ها گذشته و کاهل شده اند . شوق در همه ی حواس عقب می نشیند . نه نگاهی ، نه نجوا نه نوازشی . جهان طعم گس انتظاری مایوس
"من تهرون م و می خوام" - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 11:40
کنار خیابان بند کفش هایم را بستم . شوق رسیدن به میعادهای روزانه و ساعتی همراهی با نجوای رودخانه ، سر از پا نشناخته به خیابان م کشانده بود . در نظر داشتم لحظاتی را که میسر می شد از دست ندهم و بی توجه به روزشمار بستن آب ، همه ی روزانه هایم را با سرود رود در امتداد غربی شرقی بستر زاینده رود رو به جای